حینِ برگشت از مسافرت که میخواستم ساعتی را در پارکی استراحت کنم در مسیرم پارکی به چشمم خورد که خیلی شلوغ نبود و درختان و فضایِ سبز زیبایی داشت ، چایخانهٌ سنتی وسطِ پارک ، اطرافش درختانِ کهنسالِ بلندِ سر به فلک کشیده ای بود که مردم و بعضی از مشتریانِ چایخانه در زیر سایه درختان مینشستند .
در آن بین با مردِ میان سالی برخورد کردم ، در لحظه برخورد بسیار ازش خوشم آمد و عجيب بدلم نشست . به این امید که دل به دل راه دارد امیدوار بودم که ایشان از من هم خوشش میآید و از همکلامی و همنشینی با من خوش وقت میشود ( البته این یک حدس و گمان بود ) . کمی افسرده بنظر میرسید و شاید هم کمی عصبی بود ، ولی در کل مردِ خوبی بنظر میرسید و بقولِ گفتنی ، تویِ دل برو بود .
خلاصه هم صحبت شدیم ،
دمی صحبت میکرد و دمی سکوت ، و در حینِ سکوتش اطرافش را مینگریست و زیر لب با خودش حرف میزد و باز رو به من که میکرد تبسمِ مهر آمیزی بر لبانش مینشست ، و اما حلقهٌ اشک در چشمانش دؤ دؤ میزد ، جوری که احساس کردم به ترحم نیاز دارد ، با خودم میگفتم باید نهایتِ مهربانی در حقش داشته باشم و میگفتم باید یه چیزی بگویم تا فرصتِ فکر کردن را ازش بگیرم تا نتواند بر آنچه غم هایش را تازه میکند فکر کند و لااقل این ساعت را خوش سپری کند . به ناچار گفتم عموجان تشنه نیستی آب بیاورم ؟ با آه گفت : نه عموجان خسته ام . از سر شوخی با خنده در جوابش گفتم خسته نباشی ، انگار شوخی را جدی گرفت و با لحنی رسا و شیوا گفت : ممنونم ، سالم و زنده باشی !
و از جیبش کارت بانکی اش را درآورد رو به من گفت گر چه زحمت میشود از همین دکه دو تا چای بگیر و بیار با هم میل کنیم
خیلی سعی کردم خودم چایی ها را حساب کنم ولی ایشان اصرار داشت که خودش حساب کند و یه مقدار خوراکی و تنقلات دیگر به سفارش افزود و به هر حال امر و فرمانش را اجرا کردم ...
نشستیم و با چایی و تنقلات کامی شیرین کردیم و در حینی که ازش تشکر میکردم گفتم گر چه فرق نمیکند ولی باید من حساب میکردم ، باز خنده بر لب و اشک در چشمانش نشست و رو به من گفت : آری فرق دارد ، در مرامِ ما این رسم نیست که مهمان دست به جیب شود و خیلی آرام زیر لب با خودش گفت درِ خانه های خشتی یمان بر روی مهمان باز بود و چ ر ب س ش .....( آخرِ جمله اش را درست متوجه نشدم و نشنیدم چه میگفت ) هر دو همزمان سیگاری از جیب بیرون آوردیم ، نگاهی به سیگارها انداخت و جمله ای سنگین بر زبان آورد : کامی را که شیرین کردیم ، با سیگار تلخش کنیم ، و با حسرتی عمیق تر ، در ادامه جمله اش گفت : بــله همچون تولد و مرگ ، وصال و فراق،،، شیرینی و تلخی هم زوج هستند ...
معلوم بود آکنده از درد و رنج بود.
گفتم عموجان حکایت خانه های خشتی چه بود که زیر لب میگفتی و...؟
گفت : عمو جان ما از خاکیم و خشت هم از خاک است و خانه های خشتی با ما یکجنس و همدل و همزبان و یکرنگ بودند .
دیوارهایِ خشتی با نوزادِ در گهواره صحبت میکردند و نوازش میکردند و به خنده و شادی وادار میکردند نوزاد ها را تا در نبودِ حضورِ مادر احساس تنهایی و دلتنگی نکنند ، سقفِ چوبی و گِلیِ خانه ها پدرانه مهرورزی میکردند و استوار .
سیگار پشتِ سیگار روشن میکرد اینبار حلقهٌ اشک در چشمانش دؤ دؤ نمیزد ، بلکه همانا چشمه ای ، اشک از چشمانش سرازیر می شد و بر گونه هایِ رنگ پریده اش مینشست .
آرام کردنِ این مردِ میان سال و پـُر درد دشوار بود ، نمیدانستم چه بگویم جز اینکه بگویم عموجان خب اگر خانهٌ خشتی برایت خاطر انگیز است ، داشتنِ یک اتاق خشت و گِلِی خیلی هم غیره ممکن نیست .!
همراه با گریه و حسرت گفت : داشتنِ یک خانهٌ خشتی آسان است ولی مکانِ خانهٌ خشتی مهم تر و خاطر انگیزتر و روح بخش تر است که داشتنش دشوار و سلب گشته است ، و همینطور هِق هِق گریه و اشک میریخت و میگفت : صدها خانه در غربت نمیتوانند جایِ خانهٌ خشت و گِلِی را که در آن چشم به دنیا گشوده ام و در آن به جوانی رسیده ام را برایم پـُر کنند ، خانه ای که در و دیوارهایش را پدر و مادرم لمس کرده اند و بویِ عطرِ دستانِ پدر و مادرم بر آن در و دیوارها جا مانده است ، و چهرهٌ مهربانانهٌ مادر بزرگم درحوضچهٌ پـُر آب و زلال در حیاط خانه مان جا مانده است ، و جا مانده است لبخندِ پدر بزرگم بر سر آن سکویِ جلویِ درب حیاطِ خانه مان که مینشست و ساعت ها کودک میشد تا بازی هایِ کودکانهٌ مرا همراهی کند و مرا بخنداند .
دستانش را رویِ سر گذاشت و سرش را پایین انداخت و گریه میکرد و میگفت : خاطراتم در آنجا جا مانده است ، شادیهایم، تمرکزم ، انگیزه ام ، آرامشم ، روحم ، تمامی وجودم در آنجا جا مانده است ، آه ه
درد و غمش را حس کردم و درد و حسرتش سراپایم را فرا گرفت و وجودم را متزلزل میکرد ، تا جایی که حتی اشک هایش بر احوالِ پریشان شدهٌ من هم مرحم بود .
حس هایِ جور واجوری در من شکل گرفت ، حس ترحم ، دلتنگی ، حس غربت ، ضعف ، درد و حسرت ، حس عذاب وجدان و...
گلو و لبهایم خشک شده بودند
رفتم دو تا بطری آب از دکه گرفتم و آمدم ، بطری آب را بهش دادم و یکجا سر کشید و نفسِ حبس شده را بیرون داد و گفت به به ، مزهٌ آبِ چشمه میداد .
انگار گریه کردن کمی آرام اش کرده بود.
میگفت هفته ای پیش به زادهگاهم رفته بودم تا خاطراتم را مرور کنم و حال و هوایی عوض کرده باشم .
گفت : حدود ساعتِ دوازده شب رسیدم روستا (محلِ زادگاهم) وسایلم را از ماشینم بیرون آوردم و به یاد تابستان هایِ جوانیم شب را رویِ پشت بامِ خانه ای که نیمه خراب و متروکه بود رفتم و زیر انداز و رختخوابم را پهن کردم و دراز کشیدم .
آه ه ، یادش بخیر کودکیم ، نوجوانیم و جوانیم . یادش بخیر پدرم ، مادرم ، یادشان بخیر همهٌ بستگانم ، یادش بخیر حال و هوایِ روح بخشِ زادگاهم .
آه ه ه
و ادامه داد : خیلی خستهٌ راه بودم نمیدانم کي خوابم بـُرد ، بیدار شدم تا صبحِ قبل از طلوع آفتاب است .
از رویِ پشت بام ، روستا را مینگریستم ، همه چیز تغییر کرده بود ، همه جایِ روستا با من غریبی میکرد . خانه ها و طاق هایِ بهم چسبیده ، از هم گسسته و فرو ریخته بودند ، کوچه هایِ باریک و حیاط هایی که از همدیگر راه داشتند را نمیدیدم ، بویِ عطر خاکِ نم دیده که با آبپاشی های مادرانِ روستا در اولِ صبح همهٌ کوچه ها را عطرآگین میکرد به مشامم نمیرسید ، دودِ آتشی که در بخاری هایِ سنتی در ایوان ها روشن میشد تا صبحانه و چاییِ صبحانه را دم کنند، از هیچ دودکشی بالا نمی آمد ، صداها و لهجه هایِ کودکان و نوجوانان و همهٌ مردمِ روستا (زن و مرد ) نا آشنا و غریبه بودند ، حتی بویِ کشاورزی ، بویِ شالیزارِ برنج هم با من غریبه بود و حتی صدایِ رودخانهٌ پـُر جوش و خروشی که پایین دستِ روستایمان گوش نوازی میکرد ، نالان و بی حال و بی رمق بگوش میرسید .
همینطور که صحبت میکرد ، غرق در صحبتش بودم و حسِ وجه مشترکِ حسرت و دردش را احساس میکردم ، چنان عرقِ سرد و احوالِ ناخوشی تمامیِ وجودم را در بر گرفته بود که دلم میخواست دلتنگیش را فریاد بکشم ، دلم میخواست درد و غمش را ، داد بزنم ، دلم میخواست فریاد بزنم تا هجمهٌ درد و دلتنگیش را بگوشِ فلک برسانم ، ولی افسوس ...
پاکت هایِ سیگارمان خالی شده بود از سیگار ، اما همچنان دلهایمان پـُر بود از دلتنگی .
هیچ آب و چایی و شیرینی دیگر نمیتوانست کامان را شیرین کند . از دکه دو تا پاکت سیگار گرفتم و آمدم .
تازه یادم آمد که از ایشان سؤال کنم اهل کجایی ، این شد که سؤال کردم : راستی عموجان اهل کجایی ؟؟؟
انگـشُتِ شصتش را رویِ پیشانیش گذاشت و سرش را پایین انداخت و جواب داد : اهلِ زادگاهم هستم ولی نمیدانم زادگاهم مرا گم کرده است یا من زادگاهم را ...
گفتم درست است ، ولی هر زادگاهی اسمی ، نامی ، نشانی دارد ؟!
جواب داد : آری هر زادگاهی نام و نشانی دارد ، و زادگاه من هم خیلی نام و نشان داشت ، ولی کمرنگ و نشان گشته !!!.....
خـًرًکِه - شیلونه - پل عروس و....
آه حق با من بود ، نه فقط دل به دل راه داشت ، بلکه مِهر بدل راه داشت
( آری آن مردِ دردمند و مهربان ، فامیلِم بود )
زِ یادِ نامِ کویِ تو ، دلم جوانه میکـًشد
زِ وصفِ حالِ رویِ تو ، دلم نشانه میکـًشد
دِهِی چو شمع سوخته را ، به ریسه اش نوا بده
خیالمان رها نشد ، قلم روانه می کـًشد
غمی که سر کشیده است در آسمانِ شهرِ ما
به صد فلک شکایتم اگر زمانه میکـًشد
( شهرام بهین آئین همگینی )
برچسب:
نویسنده: حامد رضایی