چه کردی تو با من ،، تو آموزگار
ندادی مرا درسِ این روزگار
چرا با من اینگونه تا کرده ای
زِ قلبم صداقت بنا کرده ای
تو گفتی صداقت بسان ریشه است
نگفتی که بر ریشه صد تیشه است
چرا این صداقت ندارد بها ؟
چه میبایدم تا زِ دستش رها ؟
چه میبایدم تا دغلباز شد ؟
چو ماری به کاشانهٌ غاز شد
مرا رخصتی ده ، دو رنگی کنم
هم از عدل وُ باطل زرنگی کنم
یکی را به شمشیر یکی را به تیر
دگر را به لبخند کشانم به زیر
چرا اخم کردی تو آموزگار ؟
چه دانی که بی صبرم وُ بی قرار !
* * *
پسر گوش کن تا بگویم تو را
نه گردنکشی کن نه چون و چرا
رسولان بگفتند : تو آرام باش
خدا حاکم است ،،، تو قوّام باش
خدایی چو هستش ، بدین خاطر است
صدایش بزن حاضر وُ قادر است
خدا را به هر لحظه هی یاد کن
دل وُ جانِ خود را بدآن شاد کن
بگو شب رِو ام کرده این روزگار
مرا گر تو خواهی بکن رستگار
شهرام بهین آئین (شب رِو)
برچسب:
نویسنده: حامد رضایی