خرید بک لینک

من همه چی را از عالم غیب می‌بینم و پیشگویی میکنم

شاید برایتان باور نکردنی باشد .، خب حق دارید که باور نکنید

قضا و قــًدًر

امیر علی هم باور نمی‌کرد و گوشش بدهکار این حرفا نبود ،

اما من بهش میگفتم که همهٌ اتفاق هایی که قراره

برایت رخ دهد ، همهٌ آن ها را بدونِ کم و زیاد از قبل من در عالم غیب میبینم .

باوجودی که باور نداشت ولی دلش می‌خواست امتحان کنه ،

منم از آنجایی که در عالم غیب همه چیز را می‌دیدم ، در این حال هم فکر و ذهن امیرعلی را میدیدم که خیلی مشتاق هست یه بار هم که شده امتحان کنه ، تا اینکه بهش گفتم میخوای یه نمونه از غیب گویی و پیشگویی را که قراره خودکارت گم بشه را بهت بگم که چه میشه و چه بلایی سر خودکارت میاد .! با یه خندهٌ تمسخر آمیزی گفت مگه قراره خودکارم گم بشه ؟ حالا که اینجوریه مواظبم که خودکارم را گم نکنم تا اگر هم راست گفته باشی غیب گویی و پیشگویی تو به سنگ بخوره ، در صورتی که هر چقدر هم از خودکارش مواظبت می‌کرد باید این اتفاق می افتاد ، چون در حقیقت من از قبل در عالم غیب اتفاقِ گم شدنِ خودکارش را دیده بودم که چه شده و چه می‌شود و کجا ٱفتاده بود . و البته هیچگونه گزافه گویی نکرده بودم ، راست گفته بودم من واقعا ناخواسته از عالم غیب یه سری اتفاق ها را می‌بینم .

در این مورد هم به امیرعلی گفتم خودکارت را در یک شلوغی گم میکنی و غیر از این دیگه هیچی راجع به خودکارش نگفتم باور نکرد و رفت ، تا اینکه خودکارش را گم کرد . ظاهرأ کلاس هشتم ، در مدرسه رتبه اول شده بود و مادرش به نشانِ رتبه اول شدنش یک خودکار گراننرخ و خوش دست و خوش رنگ وُ لعابی هدیه براش گرفته بود .

آری درست بود ، دقیقاً یک خودکارِ فلزی با رنگ بنفش که فقط گیرهٌ بالای خودکار و مهرهٌ نوک گیر خودکار، طلایی رنگ بود را در عالم غیب دیده بودم در حینِ شلوغ بازی با همکلاسهایش داخل کلاس خودکار از دستش ٱفتاد و همزمان به پایِ یکی از همکلاسهاش برخورد کرد و رفت ٱفتاد زیرِ یکی از میزهای وسطیِ کلاس و دیدم که چسبید به پایه میز و در عین حال معلم وارد شد و همه نشستند و دیگر فرصتی برای گشتن و پیدا کردنِ خودکار نشد تا اینکه زنگِ تعطیلیِ مدرسه بصدا در اومد و مدرسه تعطیل شد .

چون شیفتِ بعدازظهر بودند و صبح تا ظهر شیفتِ کلاس و درسِ دخترانه بود ، از پیدا شدنِ خودکارش نا امید شده بود و اگر کمی هم ٱمید داشت این بود که بیاد سراغ من تا هم ادعایِ من را بیازماید و هم گمشده اش را پیدا کند باوجودی که بیخود دلخوش و امیدوار بود ، چرا که پیدا کردنِ منِ غیبگو ، برایش از پیدا کردنِ خودکارش دشوارتر بود .

آنچه که من از عالمِ غیب میدیدم این بود که خودکار زیرِ میز ٱفتاده و دانش آموزِ دختری در اولین لحظه که می‌خواست سرِ جایِ خود بنشیند ، خودکار به چشمش خورد و آن را برداشت . حتی نام و نشانِ این دختر خانم را از عالم غیب میدونستم اسمش مهدیه و فامیلیش پاکدست بود ، و این را هم دیدم و میدونستم که این دختر خانم سعی داره خودکار را به صاحبش برگردونه و اینو هم دیده بودم و میدونستم که امیرعلی هم از ترس و هم از رویِ شرمندگی ، به خانواده اش نمیگه که خودکار را داخلِ مدرسه گم کرده و دقيقأ دیده بودم که گفته بود خودکار را داخلِ خونه گم کرده ام و برای جلبِ باورِ خانواده اش کُلی هم داخل خونه را گشته بود ، داخل کمد _ زیرِ مبل ها _و حتی داخلِ گلدونها را هم یه نگاهی کرده بود .

ولی من میدونستم ، چون از قبل در عالم غیب دیده بودم که مادرش با ایشون برخورد مادرانه و مسالمت آمیزی می‌کند و دیدم که با ملاحت و نازپروری رو به امیرعلی کرده و دستِ نوازش بر سرش کشیده و گفته : امیرعلی جان ، مادر فدات بشه ، نگران نباش عزیزم پیدا میشه ، اگر هم پیدا نشد خب فدایِ سرت ، شاید هم قسمتِ تو نبوده و چیزی هم که قسمتِ تو نبوده و نیست نگرانی اش هم نباید مالِ تو باشه .

و با ناز و نوا گفته بود پسرِ گلم ، گر چه اون خودکار یادگاری و نشانِ رتبه اول شدنت بود ، ولی عیبی نداره یه دونه خوشگلتر و بهتر از اون را برات میخرم ، عزیزم .

و تا اینجا هم در عالم غیب میدیدم که اون دخترهٌ بیچاره نیّتش درست بود و سعی داشت تا خودکار ، صحیح و سالم بدستِ صاحبش برسد ولی حدس میزد و گمان می‌کرد که اگر خودکار را داخلِ کشویِ همین میز بگذارم ، خب شاید صاحبِ این خودکار روی این میز نمی‌نشیند و میزِ دیگری جایِ نشستنِ او باشد و احتمال داره این خودکار پرت شده باشه اینجا .

دقیقاً درست حدس زده بود ، چرا که من در عالم غیب دیده بودم که امیرعلی ردیفِ آخری و رویِ کدام میز می‌نشیند ، اما مهدیه پاکدست این رو حدس میزد و در اینجا هم مطمئن بود که این خودکار از آنِ هیچکدام از همکلاسی‌هایِ خودش نیست ،چرا که من دیده بودم که خانم پاکدست قبل از همه وارد کلاس شده بود و مطمئن شده بود که این خودکار مالِ دانش آموزان پسر در شیفتِ بعداز ظهر دیروز هست که جا مانده یا هم گم شده ، همین باور و حدس باعث شد که خودکارِ پیدا شده را نه به ناظم مدرسه بده و نه به معلم و نه به همکلاسی ها یش نشون نده .

و البته من هم از قبل در عالم غیب دیده بودم که مهدیه خانم بدلیلِ سرماخوردگی شدید و شدتِ تب از مدرسه مرخصی میگیره و وقتی به پزشک هم مراجعه میکنه یک روز مرخصی استعلاجی به ایشون میده و همینطور هم شد و مهدیه خانم یک روز مرخصی استعلاجی داشت و روز آینده هم به مدرسه نرفت و در منزل استراحت بود .

بعد از ظهر روز بعد را در عالم غیب دیدم که امیرعلی سراغِ خودکارش را از همکلاسی هاش میگیره و هیچی هم دستگیرش نشد و البته که هم طبق روایت نباید چیزی دستگیرش میشد ، الان شما هم میدونید که پرس جویِ امیرعلی واقعاً بی فایده بود .

فقط من میدونستم که خودکار امیرعلی کجاست و امیرعلی می بایست اعلامیه می نوشت و باید اعلامیه را رویِ تابلو اعلانات نصب می‌کرد ، که متاسفانه این کار را نکرد و من دیدم که در وقتِ زنگ تعطیلی ، اعلامیه را رویِ تخته سیاه نوشت

ــــــــــــــــــــــــــ

نوشت با سلام و احترام به همکلاسی هایِ دختر ، اینجانب امیرعلی معتمد خودکاری فلزی با رنگ بنفش ، گیرهٌ بالای خودکار و مهرهٌ نوک گیرِ رنگ طلایی گم کرده ام و قابلِ ذکر است که برای من این فقط یک خودکار نیست بلکه یادگاریست از طرفِ مادرِعزیز تر از جانم که بنا به نشانه ای به من یادگاری و هدیه داده است ، از یابنده خواهشمندم خودکار را تحویل دهد و یک جین خودکار مژدگانی تحویل بگیرد .

باسپاس امیرعلی معتمد .

ــــــــــــــــــــــــــ

الان دیگه همه میدونید که اعلامیه را مهدیه پاکدست نمی‌بینه ، چرا که مهدیه خانم مرخصی استعلاجی داره و غایب است و از آنجایی هم که مهدیه خانم در راجع پیدا شدنِ خودکار به کسی چیزی نگفته بود ، همهٌ دانش آموزان دختر بی تفاوت و بی توجه از محور گذشتن و پیگر قضیه نشدن .

حالا شما احتمالاً هم میدونید که مهدیه خانم بعد از مراجعه به پزشک ، الان در منزل در حالِ استراحت پزشکی هست ولی من از عالم غیب میدیدم که ایشون بعد از مصرفِ یه سری داروهایِ تجویزشدهٌ پزشک و صرف چند نمونه دمنوشِ گیاه دارویی حالش بهتر شده و رو به بهبودی هست و رویِ تختخوابش دراز کشیده ، میزی هم کنارِ تختش بوده یه لامپ مطالعه و یه سری کتاب درسی و غیر درسی رویِ میز گذاشته بود و دیدم که با همون خودکارِ شیک و گرانبها رویِ یک تکه

کاغذی نوشت :

خداوندا خودت شاهد و ناظر هستی که من تا بحال به مالِ مردم چشم و طمع نداشته ام ، خدایا مرا یاری ده تا هر آنچه حقِ من نیست ، ناخواسته به گردنم نیوفتد ، خداوندا به عظمت و جلالت سوگند کمکم کن تا این خودکار را صحیح و

سالم بدستِ صاحبش برسانم .

از آنجایی که من در عالم غیب میدیدم که خانوادهٌ پاکدست یک خوانوادهٌ فوق‌العاده حلال و مؤمنی هستند خیالم راحت بود ، دیدم مهدیه خانم خودکار را به نیّت و به رسمِ امانت در فایلِ کتابخانه اش گذاشت و متوجه شدم که داره با خودش فکر میکنه که یادداشت را کجا بگذارم که شاید خدایِ ناکرده اتفاقی ٱفتاد و من نتونستم این امانتی را به صاحبش برسونم ،

بعد دیدم رفت طرفِ میزی که تعدادی دفتر و کتاب های درسی و غیره رویِ آن گذاشته بود و دیدم کتاب قرآن را برداشت و یادداشت را داخلِ کتابِ قرآن گذاشت ، دقیقاً در عالم غیب دیدم که در صفحهٌ سورهٌ لقمان گذاشت .

و از اون طرف میدیدم که امیرعلی بهم ریخته و خیلی نگران هست که یادگاری و هدیهٌ عزیزترین شخص زندگیش را گم کرده و اینجا هم مهدیه خانم نگرانِ که ناخواسته حقِ یکی به گردنش ٱفتاده و در تلاطم هست که چه باید کرد ، از طرفِ دیگه میدیدم که مادرِ امیرعلی هم یک خودکارِ همون رنگی اما گراننرخ تر و زیباتر از خودکارِ قبلی برای امیرعلی گرفته و خوشحال هست که پسرش را سورپرایز میکنه .

باز از عالم غیب ذهن و تصمیمِ امیرعلی را دیدم که قصد داره روز بعد مجدداً رویِ تخته سیاه اعلامیه بنویسه ،، (پسرهٌ سریش) دیدم روز آینده بعدظهر شد و باز رفت روی تخته سیاه نوشت با سلام وعرض ادب همکلاسی هایِ بزرگوار و محترمه ، اینجانب

امیرعلی معتمد دو روز قبل خودکاری فلزی به رنگِ بنفش و گیرهٌ بالا و مهرهٌ نوک گیر طلایی رنگ گم کرده ام و همانطور که قبلاً نوشته بودم که برای من یک خودکارِ معمولی نبود ، ارزشِ آن برای من بیش از هزاران خودکار بوده و اهمیت داشته ، چرا که از طرفِ مادرِ عزیزم هدیه و یادگاری بوده ، لذا از یابنده خواهشمندم خودکار را تحویل داده و مژدگانی یک جین خودکار دریافت کند . ( با سپاس امیرعلی معتمد ) .

امیر علی با این خودکارش واقعاً دیگه اعصاب من را هم خورد کرده بود طوری که خواستم برم جلویِ مدرسه وایسم تا این مهدیه خانم بیاد و بهش بگم که آدرسِ این پسره فلان جا هست برو خودکار را پرت کن جلویِ حیاطِ خونشون و خیالِ همه را راحت کن .

ولی از تصمیمی که گرفتم منصرف شدم چون واقعاً من در عالم غیب هم خودکار دومی و هم همین خودکار را ظاهرا داخلِ یه قاب دیده بودم که رویِ میزی که مطعلق به امیرعلی هست گذاشته بود .

همین شد که حوصله کردم ببینم حالا مهدیه خانم چه تصمیمی میخواد بگیره . دیدم که تصمیم داره رویِ تخته سیاه در جواب نوشتهٌ امیرعلی بنویسه ، خودکاری با این مشخصات من پیدا کردم و به دفترِ مدرسه تحویل میدهم و شما از طریق مدرسه ، گمشدهٌ خود را دریافت کنید ولی متاسفانه باز مهدیه خانم مثلِ من از تصمیمی که داشت منصرف شد ، با خودش گفت نسبت به اعلامیه ، معلومه که این پسره این دومین اعلامیه هست که نوشته ، حالا اگر من در این مورد چیزی بگم یا بنویسم ، خیال میکنه که من از اولش نمیخواستم خودکارش را بهش برگردونم و حالا بخاطر یک جین خودکارِ مژدگانی میخوام خودکارش را برگردونم . اما خانمِ پاکدست بیچاره نمی‌دونست که در اعلامیه اولی هم صحبت از یک جین خودکارِ مژدگانی اومده بود در صورتی که اعلامیه اولی را من از قبل دیده بودم و شما هم میدونید ، ولی این دخترِ بیچاره از همه چی بی خبر و بی اطلاع بوده و هست .

اما مطمئن بودم خودکار به دست امیرعلی میرسه چون از عالم غیب دیده بودم که بدستش رسیده بود ، دیده بودم که لوحِ تقدیر نامهٌ رتبه اول شدنِ امیرعلی رویِ میز ، جلویش گذاشته و خودکارِ دومی و همین خودکار هم داخل قابِ تقدیر نامه گذاشته و رویِ کارتی نوشته شده بود : هدیه هایِ گرانقدرِ مادرِ عزیزتر از جانم .

اما کي و کجا بدستش رسیده بود را ندیده بودم ، خیلی عجیب بود و حسابی گیج شده بودم و اعصابم بهم ریخت که چطور در عالم غیب ندیدم از چه راهی خودکار بدستش رسیده بود !

خیلی سعی داشتم و تمرکز کردم و حس گرفتم تا شاید متوجه

بشم ، ولی متاسفانه از دستم خارج شده بود . واقعاً حسِ غیب بینی را از دست داده بودم ، ولی حسِ کنجکاوی دست بردار نبود ، با خودم میگفتم باید قضیه را بفهمم . ناچار تصمیم گرفتم برم سراغِ امیرعلی .

حالا امیرعلی را از کجا پیدا میکردم ، نمیدونم ! مسئله واقعاً خیلی سخت شده بود . بعد از صرفِ شام تمرکز گرفتم و حسابی رفتم داخلِ حس که بتونم مجدداً از عالم غیب لااقل یه آدرسی ، نشونی ، سرنخی از امیرعلی پیدا کنم ، اما هر چه تلاش کردم هیچی دستگیرم نشد ، اینبار بشدت اعصابم خورد و خمیر شد ، گیج و ویج شدم طوری که حتی یادم رفته بود شام خوردم _ نخوردم ، خودم هم از یادِ خودم رفته بودم که کي هستم ! کجا هستم ! محور خیلی خسته ام کرده بود ، ذهنم ، روحم ، اعصابم ، روانم ، همه و همه خسته و کوفته شده بودند ، نخِ سیگاری روشن کردم بیشتر از دو یا سه کام از سیگار نگرفته بودم که سر درد شدیدی گرفتم ، چشمام داشت سیاهی می‌رفت ، خوابم گرفته بود ، دراز کشیده بودم ، نگو خوابم بُرده بود ، نمیدونم ده دقیقه ، نیم ساعت ، فقط اینو میدونم امیرعلی را داخل خواب دیدم ، از دیدنش چقدر خوشحال شده بودم ، انگار واقعیت بود نه خواب . داخلِ یه خیابون خیلی شلوغ دیدمش داره میره طرفِ ماشینش ، رفتم به سمتش ، میخواست سویچ کنه داخل دربِ ماشینش که سوار بشه و گازشِ رو بگیره ، با خودم گفتم اینبار نمیزارم از دستم فرار کنی ، صداش زدم امیرعلی _ امیرعلی معتمد _ وایساد رسیدم بهش .

من واقعا از دیدنش خوشحال شده بودم ، اون هم تا منو دید یجوری با خوشحالی گفت : بـــهبـه دوستِ عزیزِ خودم و همدیگر را گرفتیم تویِ بغل و خیلی خیلی از ملاقات همدیگر خوشحال شده بودیم ، انگار چندین سال با هم رفیق و همکلاسی بودیم .

بعد از کمی خش وُ بش عذرخواهی کرد و گفت : الان خیلی عجله دارم ، یه قرارِ کاری دارم ، این کارتِ ویزیتِ آدرس و شماره تماسِ منه ، قبل از ظهر تماس بگیر میام دنبالت ، خیلی باهات کار دارم . خداحافظي کرد و سوار ماشین شد و همین که حرکت کرد ، آینهٌ بغل گیر کرد بهم و پرت شدم . از خواب پریدم تا سیگارِ لایِ انگشتانم رسیده بود به آخر و انگشتم را سوخته بود . با همین وجود هم باورم نمی‌کرد که کابوس بوده

داشتم دنبالِ کارت ویزیت میگشتم .

نگاه ساعت کردم تا هنوز سرِ شبِ (ساعت دوازده بود ) .

داشتم بهش فکر میکردم ، خوابه قشنگی بود ، داخلِ خواب کنارِ ماشینِ امیرعلی یه تابلو دیده بودم انگار نوشته بود بطرفِ دفترِ شرکتِ ..........

به ٱمیدِ این تابلو کمی خیالم راحت شده بود و تصمیم گرفتم روز آینده صبح دنبالِ این خیابون و این تابلو بگردم شاید حقیقت

داشته باشه .!

صبح بلند شدم آبی به سر و صورتم زدم و بدون صبحانه و... رفتم دنبالِ پیدا کردنِ خیابون و تابلو ، اسمِ خیابون را هم که نمیدونستم ولی از نشونه هایی که داخلِ خواب دیده بودمش میتونستم تشخيص بدم که چجور خیابونی هست .

چند تا خیابون را گشتم بلاخره گیرش آوردم ، دقیقاً همون خیابون _ همون تابلو _ همون ساختمانِ چند طبقه کیف کرده بودم ، خوشحال بودم و با خودم میگفتم بهرحال گیرت آوردم امیرجان ، برسم بهت هر جفتِ خودکارت را میشکونم بچه سوسول . رویِ ساختمانِ چند طبقه ای تابلویی نصب شده بود و نوشته بود دفترِ امیرعلی معتمد ، طبقهٌ دهم _ واحد دو .

رفتم داخلِ سالن واردِ آسانسور شدم ، رسدم طبقه دهم سر درِ یکی از واحد ها ، مجددأ اسم دفتر امیرعلی زده بود ، راهروی کشیده ای بود ، یک مردِ میانسالی رویِ صندلی نشسته بود .

گفت بفرمایید . گفتم با امیرعلی کار دارم . با ترش رویی و با تعجب رو به من گفت : امـیرعلــی !!! با جدیتِ تمام گفت : بگو جنابِ مهندس معتمد و...

زیاد باهاش یکی به دو نکردم ، گفتم ببخشید و...

خلاصه اجازهٌ ورود داد و رفتم داخل تا بـــله ، حق با این مرد بود . امیرعلی مهندسی شده _ حراست و نگهبان داره _ دفتر و دستکی داره _ منشی و آبدارچی داره ، برو و بیایی داره ،، هم من و هم ایشون از اون چیزی که داخلِ خواب دیده بودم چندین برابر خوشحالتر شده بودیم و کلی خش و بش و جویایِ اوضاع و احوال وُ... گفت : این چند سال خیلی سراغت رو میگرفتم و منتظرت بودم .

بعد گفت چه میل داری بگم بیارن خدمتتون ( نوشیدنی خنک _ چایی _ دمنوش _ نسکافه ؟ ) از سر شوخی گفتم به سلیقهٌ خودت بگو یه چیزی بیارن اما حتماً چایی باشه ، خندید و گفت بچشم .

دستور داد چایی و شرینی ...

من صحبت را بردم سرِ قضیهٌ خودکار . قابی که رویِ میز گذاشته بود را چرخوندش بطرفِ من ، همون طوری که در عالم

غیب دیده بودم همون دو تا خودکار در یک قاب و همونجور هم رویِ کارتی با خطی زیبا نوشته شده بود : هدیه هایِ گرانقدرِ مادرِ عزیز تر از جانم . این صحنه خیلی برام جالب بود اما خودکارِ دومی که مادرِ امیرعلی براش سفارشه بود مهرهٌ نوک گیر خودکار و گیریهٌ بالایی نه فقط طلایی رنگ بود دقيقأ طلا بود و حسابی خیره شده بودم به قاب و...

رو به من گفت : منم اولش مثل الانی شما تعجب میکردم و برام قابلِ پذیرش و درک نبود ولی اینو فهمیدم که خودکار و من و شما و همه و همه وسیله ایم ، قضا و قدر دستِ ٱوس کریمه (خدا)

گفت مطمئن باش قضا و قدر دست خداست ، هر چه خدا بخواد همون میشه ، البته خدا اونقدر بزرگه که راه را برای ما بنده هاش باز کرده و کافیه از خودش بخوایم ما را هدایت کنه ، اگر غیر از این باشه بدون شک به گمراهه میریم و معلوم نیست به کدام ناکجا آباد برسیم و چه بر سرمان بیاید ، پس خداوند اونقدر بزرگ و ارحم الراحمین هست که ما وقتی بهش متوسل میشیم ما را به نحوه درست یاری میکنه و...

با خنده بهش گفتم همهٌ اینا درست ، من نیومدم اینجا که تو خطیب بشی و بشینی رویِ منبر و خطبه بگی ، خندید گفت چشم هر دستوری شما بگی من درخدمت هستم . اول سؤال کردم میشه اینجا سیگارم را روشن کنم ؟

گفت : اینجا مطعلق به خودتِ ، اینجا را آتیش بزن ، باز با خنده و شوخی بهش گفتم اینجا را آتیش بزنم که دلم خنک و آروم نمیشه ، سیگارم را آتیش بزنم آروم ترم،،، حالا هم شروع کار کن مسئله را برام تعریف کن .

شروع کار کرد و گفت : بعداز گرفتنِ مدرکِ کارشناسی ارشد رفتم دنبالِ ثبت شرکت و بعد از ثبت و صدورِ مجوز که کلی هم زمان برد دنبال کار بودم و بلاخره در مناقصه ای برنده شدم و قرارداد بستم ، وسایل و ابزاری سفارشم و یسری هم ماشین آلات مورد نیاز را اجاره گرفتم و از طریق روزنامه، و هم از طریق دوستان در فضایِ مجازی آگهی جذب نیرو زدم و خلاصه ظرف کمتر از یک ماه ابتدا به کار کردم و البته بغیر از خودم ، سه نفر مهندس رویِ مجوز شرکتم بود ، اما با توجه به کار که حجمش بالا بود و منم که اولین تجربهٌ کاریم بود ، لازم شد که یک مهندسِ کار بلد و با تجربه به کارگاه اضافه کنم . مجدداً در روزنامه آگهی زدم و چند روزی گذشت که سر و کلهٌ مهندس مازیار پاکدست پیدا شد .

پیمانِ یک زیرگذر روگذر بزرگی بود و خیلی هم برای من سنگین و نفس‌گیر بنظر می‌رسید چرا که اولین تجربه و اولین کارم بود .

پاکدست ، مهندسی با تجربه و خیلی هم کار بلد و دقیق و جدی و بسیار خوش اخلاق و با حوصله بود .

هر دو از همدیگر راضی بودیم و حسابی با هم رفیق شده بودیم . من دیگه اختیارِ کار و کارگاه را به ایشون داده بودم که طبق تجربهٌ کاریِ خودش هر پیشنهادی و نظری و هر اقدامی داره انجام بده ، به پیشنهاد ایشون نیرویِ کاری و ماشین آلات بیشتری استخدام کردیم .

بلاخره فشرده و پرسرعت کار را جلو بردیم تا اینکه ظرفِ یکسال به نحوه درست و مستحکم ، کار را تحویل دادیم . تازه یه نفسِ راحتی کشیده بودیم و البته خیلی هم سر و حال و خوشحال که بدون کوچکترین اتفاق بد ، کار به سرانجام رسید .خلاصه چه کار داری تصمیم گرفتیم به همین مناسبت یه دور همی و شامی تدارک ببینیم .

جمعی از دوستان و آشنایان و فامیل را در یک رستورانِ مجلل و ترو تمیزدعوت کردیم .

شبِ قشنگی بود ، دورهمیِ بیاد ماندنی شد ، ( همه بگو و بخند و شاد و سر حال ) .

بلاخره بعد از صرفِ شام و کلی صحبت و خاطره و... مهمانان همه رفتند و من و خانواده ام و مازیار و خانواده اش آخرین گروهی بودیم که میخواستیم خداحافظی کنیم و راهیِ شویم.

من و مازیار آنقدر با هم رفیق و راحت بودیم ، با اسم کوچک همدیگر را صدا میزدیم .

مازیار گفت : راستی امیرعلی این شبِ بیاد ماندنی و خاطرانگیز یه سند لازم داشت که من اون سند را تنظیم کرده ام و نوشتم فقط مونده تأئید و امضاء .

گفتم والا شما خوب حواست به همه چی هست ثبتِ خاطرات قشنگ ، کارِ قشنگیه _ عالی ، و همینطور موردِ تحسینِ هر دو خانواده واقع شد . به احترام بزرگتر ها داد تا پدرِ من اول امضاء بزنه .

وقتی پدرم میخواست نوشتهٌ مازیار را امضاء بزنه قبلش با صدای بلند متن را خواند و متن خیلی کوتاه و خلاصه نوشته شده بود :

بنام خدا

سپاس خدايى را كه اندوه را از ما بزدود ، به راستى پروردگار ما آمرزنده و حق شناس است .

پدرِ من خیلی کیف کرد و گفت : به به آیه ای از سورهٌ فاطر . چرا که پدرِ من چند جزء از قرآن را حفظ بود و میدونست این ترجمهٌ آیهٌ سی و چهار از سورهٌ فاطر هست و مجدداً مازیار را تحسین کرد و گفت متنِ آیه مناسبت داره با این شب .

خلاصه همه امضاء زدیم و نوبت رسید به مهدیه خواست امضاء بزنه خودکارِ مازیار جوهرش تموم شده بود و هر چه سعی کرد بشه که امضاء بزنه ، نشد .

خودکاری که مادرم یادگاری به من داده بود را خیلی کم در بعضی جاها از آن استفاده می‌کردم و برام خاطر انگیز بود ، مجبور شدم که خودکارم را بدم تا امضاء بزنه .

خودکارم را از جیبم درآوردم بهش دادم ، همین که خودکار را گرفت شگفت زده و باصدای بلند گفت : مامان ، یاخــدا این همون خودکارِ ، اسم جناب مهندس هم که همون اسمِ (امیرعلی معتمد !!! )

مادرِ مهدیه که در موردِ اعلامیهٌ من ظاهرأ از مهدیه شنیده بود و اسم و فامیلی من یاد خاطرشون بود و حالا هم خودکاری که کپ اون خودکار هست را دیده بیشتر از مهدیه شگفت زده شده بود و یهویی جوِ شلوغ شد هر کسی یه چیزی میگفت .

من و مادرم یهویی یادِ اون خودکارِ گم شده ٱفتادیم و شک کردیم که قضیه ربط به خودکارِ گم شدهٌ من داره .

در این حین مهدیه بهت زده و تند تند از من سؤال می‌کرد : امیرعلی معتمد ! شما داخل خیابون شفق در مدرسهٌ ٱمید درس خوندی ؟ ده یازده سال پیش بود ؟!!!

دیگه همه سکوت کرده بودند و مهدیه از من سؤال می‌کرد و من جواب میدادم ، بله _ دقيقاً_ بله .

خلاصه مهدیه حکایتی از ده یازده سال قبل که کلاس هفتم بود و چنین خودکاری پیدا کرده بود را توضيح داد و تعریف کرد و گفت که بصورت امانت خودکار را در فایل کتابخانه ام نگهداری کرده ام و یادداشتی هم به این نشان نوشته ام و داخل کتاب قرآن گذاشته ام و...

این شد که خانوادهٌ پاکدست هم برایِ ساعتی مهمانی و هم برای این مسئله که همه را شگفت‌زده کرده بود ما را به منزلشان دعوت کردند . به محض رسیدن ، مهدیه طبق نشانه هایی که گفته بود کتاب قرآن و خودکار را آورد گذاشت وسط . پدرِ من قرآن را بوسید و بازش کرد و قبل از اینکه نگاه و توجهی به یادداشت مهدیه داشته باشه ، سورهٌ آن صفحه از قرآن را با صدای بلند خواند .

سورهٌ لقمان بود و آیهٌ بیست و دوم آن سوره را سه بار خواند و در آخر ترجمه را ( هر کسی که همهٌ وجود خود را بسویِ خدا کند در حالی که نیکوکار باشد محکمترین دستگیره را چنگ زده و سرانجام و عاقبتِ همهٌ کارها فقط بسویِ خداست ...

اینجا بود که دیگه مادرِ من هر دو دست مهدیه را گرفت و گفت : خداوند همه چی را قشنگ به هم گره زده تا همه چی زیبا و قشنگ دست بدستِ هم بده تا تو عروس من بشی و...

حکایت این شد .

و حالا هم که گرم صحبت بودیم و شما چایی را میل نکردی و سرد شده ، بذار بگم یه چایی لب ریز و لب سوزی بیارن خدمتت ، اما اینبار نه آبدارچی ،

بلکه مدیر عاملِ شرکت که میزبان این مهمانی هستند و عروسِ مادرِ من هستند چایی میاره ( مهدیه پاکدست ) ...

به محضی که خانم پاکدست چایی را آورد اینبار واقعاً من شگفت زده شده بودم و هول شدم دستم خورد به سینی چایی و چایی ها خالی شدن رویِ من و پریدم بالا و حالا هم باورتون نمیشه که همهٌ این اتفاق ها را در عالم خواب دیده بودم نه در عالم غیب ...

از غیــب مرا نیست گمانی ،،، بصراحت

یک نکته بیان شد ، و عیان است بملاحت

ــــــــــــــــــــــــــــــ

شهرام بهین آئین همگینی



سوالات متداول

چرا قضا و قــًدًر اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

مهم‌ترین نکات درباره امیرعلی چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره امیرعلی در متن مقاله بررسی شده است.

قضا و قــًدًر چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با قضا و قــًدًر بررسی شده است.

برچسب: نویسنده: حامد رضایی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 8:15

صفحه بندی